X
تبلیغات
واژه ها فرشته اند

واژه ها فرشته اند

وبلاگ ادبی کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان شماره3کرمان

یک کلاغ چهل کلاغ



روزی یک فیل در سیرک بود که ناگهان بندباز از بالای بند افتاد.فیل ترسید و فرار کرد.رفت تا به سگ دلقک رسید.سگ گفت:چی شده؟چرا ترسیدی؟

فیل گفت:بندباز از بالای بند افتاده،دستش شکسته!!!

سگ دوید تا به گربه رسید.گفت:بندباز افتاده ودستش کنده شده!!!

گربه دوان دوان رفت تا به موش رسید .گفت:بندباز افتاده دوتا دستش کنده شده!!!

موش دوید تا به سوسک رسید.گفت:بندباز افتاده دوتادستش کنده شده و پاش شکسته!!!

سوسک دوید تا به مورچه رسید.گفت:بندباز افتاده ودوتا دستش ویک پاش کنده شده!!!

مورچه شش تا پاداشت شش تا دیگه هم قرض کرد .دوید تا ببینه چی شده.وقتی رسید دید بند باز سالم سالم دارد بندبازی می کند.!!!!!!!

علی شیخ اکبری-12ساله
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 شهریور1389ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط سمیه یاوری  | 

شهربازی جادویی

امروز در کلاس ادبی کتاب جادو در شهربازی را خواندیم.


بچه ها خاطراتشان را از شهربازی گفتند.بعدهم درمورد یک شهربازی جادویی نوشتند.حسین شیخ اکبری کلاس دوم دبستان اینطوری نوشت:

ترن هوایی این شهربازی با همه ی ترن هوایی ها فرق می کند.

این ترن هوایی دور یک کوه بزرگ به حالت مارپیچ بالا می رودوناگهان از بالاترین نقطه کوه رها می شود.توی این شهربازی یک تیرکمان بزرگ است که وقتی روی آن قرار می گیری کشیده می شود وناگهان وسط یک استخر پراز اسمارتیزهای رنگارنگ می افتی.

امیرعباس نوربخش کلاس چهارم:

دراین شهربازی جادویی کاسکه ای وجود دارد که اسب های سفید شاخ دار آن را حرکت می دهند و به جای اینکه روی زمین حرکت کند از لابه لای ابرهای آسمان عبور می کند.

علی شیخ اکبری کلاس دوم راهنمایی:

در این شهربازی صندلی های ترن هوایی برعکس هستند.به جای مسابقه پرتاب توپ مسابقه پرتاب کفش برگزار می شود.ترسناک ترین بازی هم سرسره ی آتشین است،به جای سرسره ی آبی!!!

مهدی کمالی کلاس دوم راهنمایی:

اینجا یک شهربازی شگفت انگیز است دریک قسمت آن همه روی کله هایشان حرکت می کنند.

در یک قسمت دیگر کفش های پرنده وجود دارد که با کنترل کار میکنند و هرکس آنها را می پوشد در هوا

       می پرد.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                      


+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 مرداد1389ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط سمیه یاوری  | 

قایم باشک در دریا

یک روز حیوانات دریایی داشتند قایم باشک بازی می کردند.ماهی رنگین کمان چشم گذاشت.خرچنگ رفت توی صدف تا قایم شود.صدف خیلی گرسنه اش بود.ناگهان خرچنگ را خورد.ماهی رنگین کمان هرچه دنبال خرچنگ گشت پیدایش نکرد.

ملیکا شمس الدینی- دوم دبستان

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 مرداد1389ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط سمیه یاوری  | 

کلاغ و لاک پشت

یک روز توی جنگل کلاغ و لاک پشت می خواستند قایم باشک بازی کنند.اول لاک پشت می خواست قایم بشود و کلاغ چشم گذاشت و کلاغ گفت:من تا10 می شمارم ،تو برو قایم شو .لاک پشت که آرام راه می رفت توی لاکش قایم شد.کلاغ هم خیلی راحت اورا پیدا کرد.

مهدیه کاربخش-دوم دبستان

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 مرداد1389ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط سمیه یاوری  | 

اتل متل توتوله...

اتل متل توتوله

                      مرغ حسن چه خوبه

                                                    قدقدقدا می کنه

                                                                             حسنو صدا می کنه

آی حسنک کجایی؟

                             چراپیشم نمیای؟

                                                      من دونه دونه می خوام

                                                                             دونه ی تازه می خوام

                         الهام افضلی-دوم دبستان

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 مرداد1389ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط سمیه یاوری  | 

اتل متل توتوله



 اتل متل توتوله                   

این پای بچه غوله

جیغ می زنه حسابی

چه بچه غول نازی

گوشاش خیلی درازه

می خواد بیاد تو بازی

غوله میاد داد می زنه

این ور و اون ور می پره

می گه می خوام بازی کنم

بازی و توپ بازی کنم

میترا مصدقی-11ساله

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مرداد1389ساعت 8:40 قبل از ظهر  توسط سمیه یاوری  | 

قایم باشک در جنگل


قایم باشک

در یک روز قشنگ بهاری یک تکه ابر کوچک با خورشید خانم مشغول بازی بودند.

دنبال هم می دویدند و بالا و پایین می پریدند. آنقدر سرگرم شده بودند که متوجه نشدند به قله کوه رسیدند.

تکه ابر با خنده گفت: می آیی قایم باشک بازی کنیم؟

خورشید خانم قبول کرد و خوشحال شد.

کوه که داشت استراحت می کرد از چرخیدن و بالا و پایین پریدن آنها به دور سرش خسته شده بود . برای اینکه دلشان را نشکند با خود فکر کرد که به آنها یک بازی جدید یاد بدهد.

کوه خمیازه ای کشید و کش و قوسی به خود داد و گفت: چرا با هم سایه بازی نمی کنید؟

تکه ابر کوچک و خوشید خانم یکصدا گفتند: سایه بازی؟ سایه بازی یعنی چی؟

کوه خندید و گفت: خب من الان یادتان می دهم، خورشید خانم شما همانجا که هستید بمانید، ابر کوچولو تو هم کمی بیا جلوتر از خورشید ، درست همین جا، آره خوبه همین جا بمان.

تکه ابر کوچک کمی گرمش شد و بارید، در همان هنگام صدای فریاد شادی به گوش رسید.

همگی به طرف جهت صدا چرخیدند، با دقت که نگاه کردند دیدند درست در بالای سر کوه رنگین کمان زیبایی درست شده است.

کوه با خوشحالی به خورشید نگاه کرد و گفت: دیدید سایه بازی چه قدر خوبست، گرمای تو باعث شد تا ابر به قطرات ریز تبدل شود و از انعکاس نور تو در قطرات ریز ابر کوچولو ، رنگین کمان به این زیبایی در آسمان ظاهر شود، مگه نه ابر کوچولو؟

ابر کوچولو که حالا رنگین کمان شده بود با خنده گفت: خیلی ممنونیم که این بازی رو به ما یاد دادی، حالا من از خورشید هم زیبا تر شده ام.

ابر کوچولو این را گفت و چشمکی به خورشید زد.

خورشید خانم و کوه هر دو با شنیدن شوخی ابر کوچولو خنده شان گرفت.

آن روز همگی خوشحال بودند و تصمیم گرفتند از کوه بازیهای زیادتر دیگری یاد بگیرند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 تیر1389ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط سمیه یاوری  | 

قایم باشک در جنگل


قایم باشک بازی دوست داشتنی بچه هاست که همه از آن خاطرات شیرینی دارند.قایم باشک در جنگل موضوع امروز کلاس بود.بچه ها نوشته های کوتاه وجالبی داشتند:

یکی بود یکی نبود یک روز یک میمون با یک خرگوش قایم باشک بازی می کرد.میمون چشم گذاشت وخرگوش قایم شد.میمون دنبال او گشت اما هرچه گشت اورا ندید.تااینکه فهمید سلطان جنگل خرگوش را خورده است.

                           محمد صالح گنجعلی زاده -10ساله


حیوانهای جنگل تصمیم گرفتند قایم باشک بازی کنند.خرگوش بلا،روباه مکار،درافیله،وموشک شروع به بازی کردند.موشک چشم گذاشت.از قضای روزگار درا فیله نمی دانست کجا قایم شود.روباه مکار اورا به یک غار تاریک برد.خرگوش بلا هم در بوته ها قایم شد.مو شک خیلی زود خرگوش بلا را پیداکرد.آخر خرگوش بلا خیلی بازیگوش بودو در حال قایم شدن هویج می خورد.موشک هرچه گشت روباه مکار ودرافیله راندید.درافیله و روباه مکار نمی دانستند که به غار خرس بدخلق رفته اند.خرس حسابی آنها را ترساندودوتایی از غار فرار کردندو تصمیم گرفتند که دیگر در جاهای خطرناک قایم نشوند.

                        امیر رضا بهادر-11ساله


یکی بود یکی نبود .دو خرگوش در جنگل با هم بازی می کردند که یک دفعه سروکله یک ببر درنده پیدا شد.ببر درنده دنبال خرگوشها کرد.ناگهان شکارچی هم پیدایش شدو ببر درنده را کشت.بچه خرگوش ها از شکارچی تشکر کردند.

                        طاها بهادر-8 ساله

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط سمیه یاوری  | 

آغاز درخشش اعضای ادبی کانون شماره 3 کرمان

مهتاب سیدی اولین عضو ادبی مرکز است که در مسابقه سراسری آفرینش برگزیده شد.امید که  به زودی موفقیت دیگر اعضا را هم شاهد باشیم.

                                                                                  

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اردیبهشت1389ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط سمیه یاوری  | 

آرزوی من

خدایا من دلم می خواهد که خانه های شکلاتی وجود داشته باشند.کاش یک مداد جادویی بودتا از دبستان تا دانشگاه مشقهایم را می نوشت .کاش فرشته ای بودومرا با خودش به آسمان می برد.کاش عروسکی داشتم که حرف می زد وبا من دردودل می کرد.کاش می توانستم برم توی یک نقاشی یا یک داستان وبا شخصیت های آن حرف می زدم.کاش یک روز خورشید عینک دودی می زد تا می فهمید نگاه کردن به دنیا از پشت شیشه های دودی چقدر سخته!  شاید اینجوری تابستان ها کمتر می تابید.

مهتاب سیدی –متولد78-کانون شماره3کرمان

               
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 فروردین1389ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط سمیه یاوری  | 

آرزوی من

خدایا تورا دوست دارم ،با نعمت هایت ،با بهشت زیبایی که به ما داده ای خدایا تو را دوست دارم .خدایا کمکمان کن تا به تو نشان بدهیم که از اهالی بهشت هستیم.

میترا مصدقی –متولد10/1/78-کانون شماره 3 کرمان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 فروردین1389ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط سمیه یاوری  | 

آرزوی من

خدایا از تو می خواهم پدر ومادرم همیشه سالم باشند. خدایا از تو می خواهم که کمکم کنی تا در درسهایم موفق باشم.خدایا از تو می خواهم به فقیران کمک کنی. خدایا از تو می خواهم که مواظب خودت باشی تا همیشه زنده وسلامت باشی.خدایا دوستت دارم.

طاها بهادر-8ساله-کانون شماره3کرمان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 فروردین1389ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط سمیه یاوری  | 

آرزوی من

 

 

به نام او که مهربان است

من همیشه دعا می کنم که یک روز دو تا بال بسیار تا بسیار زیبا داشته باشم مثل همه ی فرشته ها. من دعا می کنم تا بتوانم به آسمان بروم ،به جای ستارگان باشم وبدرخشم.

میترا مصدقی-متولد10/1/78-کانون شماره 3کرمان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 فروردین1389ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط سمیه یاوری  | 

همراه گنجشک ها

چند روز دیگر خاله بهار از راه می رسد با زنبیلی پر از ترانه های بهاری.گنجشک ها از همین حالا آمدن او را خبر می دهند.وبلاگ ادبی کانون شماره 3 کرمان  امروز متولد شد تا  همراه همه ی گنجشک ها به بهار سلام کند و واژه هایش تا همیشه تازه  باشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اسفند1388ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط سمیه یاوری  |